برو که دیگر نمیخواهم عاشق بمانم ، نمیخواهم دلتنگت شوم و در انتظارت بنشینم.
برو که دیگر اشکی در چشمانم نمانده که برای تو بریزد.
خیلی خسته ام ، میخواهم با تنهایی باشم ، تنها در گوشه ای بنشینم و با خود درد دل کنم.
فراموشم کن زیرا به فراموشی ات می اندیشم.
اگر میخواهی گریه کنی ، در گوشه ای تنها بنشین و زار و زار گریه کن.
نمیخواهم چشمهایت را خیس ببینم و دلم برایت بسوزد.
دلم از سنگ شده ، دیگر یک ذره احساس در وجودم نیست.
بس است هر چه مرا با عشقت شکنجه دادی و مرا در آتش عشقت سوزاندی.
بس است هر چه سوختم و با عذاب عشقت ساختم.
رهایم کن ، آغوشت را دیگر برایم باز نکن ، دستانت را به سوی من دراز نکن زیرا همان یک ذره غرورت را نیز خواهم شکست.
برو و برای همیشه اسم مرا از قلبت خط بزن و فکر با من بودن را از سرت بیرون کن.
دیگر نمی توانم غم و غصه های لحظه های با تو بودن را تحمل کنم ، هر لحظه به یادت باشم و با خود بگویم ( این دیوانه کجاست؟ )
بس که به ساعت و ثانیه شمارش خیره شدم ، خسته شده ام ، بس که به انتظارت نشستم تا تو بیایی دلشکسته شده ام.
دستت را از دستهایم جدا کن ، سرت را از روی شانه هایم بردار و برای
همیشه فراموشم کن!
فراموشم کن ، زیرا به فراموشی ات می اندیشم.
یک جایی ،
در همینجا ،
همینجا که اینک تنها نشسته ام ،
دستت در دستانم بود و با هم عهدی بسته بودیم ![]()
آنقدر خوشحالم که در اوج بي رنگي تو؟
حس مي کنم دستانم سبز شده اند؟
جوانه زده اند!
حسي نو....
.
.
نفرین
در انتظار هر دیروز امروز را مشاهده کردم![]()
تویی را میگویم که امروزو فردارا ساختی
![]()
عشق دیروز من آشنای امروزو رهگذر فردا
قسم خوردی به خدا که نشی از من جدا
دست رو قرآن گذاشتی یادته که بعد بهت گفتم
تو ام گفتی عیبی نداره قرآن بزنه از کمرم![]()
آخه
دلم خیلی پره از این دنیا نفرت دارم ![]()
نفرين به تو
نفرين به عشق
نفرين به سرنوشت
كلام شب و روز من
نفرین به عشق
عشق بازيچه دست توست عشق تو سر چشمه اي از هوس است
مرا آزاد کن
که دیگر عشق را نمیخواهم
خدايا گر تو درد عاشقي مي کشيدي؛ ![]()
تو هم زهر جدايي را به تلخي مي چشيدي؛![]()
تو هم چون من به مرگ آرزوها مي رسيدي؛![]()
![]()
پشيمون مي شدي
از اين که عشق رو آفريدي
بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... ![]()
بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....
بخاطر دلي كه برايم شكستي ......![]()
بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....
بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي .....
بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي
اشعار نامردي در زمين
روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت. هر كسي غصه اينكه چه
مي كرد نداشت. چشم سادگي از لطف زمين مي جوشيد.
خودمانيم زمين اين همه نا مرد نداشت![]()
هرچي که با من ميکني يه روز به
روزت بياره